اسامي برگزيدگان مسابقه اعلام شد..
جهت دیدن دیگر وبلاگ ها کلیک کنید
متاسفانه من نتونستم اون طور که بخوام تو وبلاگم مطلب بزارم چون موقع امتحاناتم بود ان شاالله در مسابقات دیگر جبران خواهم کرد ...
با تشکر از برگزار کنندگان این مسابقه ..
ارتباط من با امام رضا (ع)
جهت دیدن دیگر وبلاگ ها کلیک کنید
متاسفانه من نتونستم اون طور که بخوام تو وبلاگم مطلب بزارم چون موقع امتحاناتم بود ان شاالله در مسابقات دیگر جبران خواهم کرد ...
با تشکر از برگزار کنندگان این مسابقه ..
دعوت مامون از امام به مجلس مباحثه بزرگان ادیان
مأمون به وزیر خود، فضل بن سهل، دستور داد صابی - بزرگ صائبین - و هربذ اکبر - بزرگ آتش پرستان - و علمای زرتشت و نسطاس رومی و علمای ادیان دیگر را جمع کند تا با آنها سخنی را در میان بگذارد.
فضل بن سهل همهی آنها را جمع کرد. مأمون به آنها گفت:« من پسر عمویی دارم که میخواهم با او مناظره کنید. فردا صبح همه شما نزد من حاضر شوید.»
فضل نوفلی روایت میکند که:
ما نزد حضرت رضا علیه السلام نشسته بودیم که یاسر، خادمش، وارد شد و عرض کرد:« آقای من! مأمون خدمت شما سلام میرساند و میگوید فردا علمای ادیان مختلف نزد ما جلسهای تشکیل میدهند؛ شما هم تشریف بیاورید.»
واکنش امام علیه السلام
امام فرمود:« به مأمون سلام برسان و بگو من منظور تو را میدانم و انشاء الله فردا صبح در مجلس تو خواهم بود. »
وقتی یاسر رفت، امام به من فرمود:« آیا میترسی آنها دلایل مرا رد کنند و مرا محکوم نمایند؟»
من گفتم:« فدایتان گردم! بله؛ چون آنها اهل مجادله و انکار هستند و هر چه را شما بگویید قبول ندارند. اگر بگویید خدا یکی است، میگویند چرا؟ اگر بگویید محمد صلی الله علیه و اله و سلم رسول خداست، میگویند رسالتش را ثابت کن. و بالاخره هر دلیلی بیاورید با مغلطه و سفسطه رد میکنند. از آنها بپرهیزید!»
امام فرمود: « مأمون از کار خود پشیمان خواهد شد. من با علمای تورات با تورات خودشان، با علمای انجیل با انجیل خودشان، با علمای زبور با زبور خودشان، با صائبین به زبان عبرانی، با هرابذه به فارسی، و با علمای رومی به زبان رومی استدلال خواهم کرد و همهی آنها را مجاب خواهم نمود. و لاحول و لا قوة الا بالله العلی العظیم.»
فردا صبح حضرت رضا علیه السلام وضو گرفت و از منزل خارج شد. وقتی وارد مجلس شد، دید علمای ادیان و عدهای از بنیهاشم و بزرگان و کارگزاران حکومتی نزد مأمون نشستهاند. با ورود امام، مأمون و همه حاضرین به پا خاستند.
استدلال امام درباره نبوت عیسی علیه السلام
مأمون امام را کنار خود نشاند، مدّتی با او گرم صحبت شد و سپس به جاثلیق گفت: « ای جاثلیق! ایشان پسر عموی من، علی بن موسی الرضا، از فرزندان فاطمه، دختر پیامبراسلام، و علی بن ابیطالب است. دوست دارم با او بحث کنی اما انصاف را هم رعایت نمایی.»
جاثلیق گفت:« ای امیرمؤمنان! چگونه بحث کنم با مردی که میخواهد با من از کتابی سخن گوید که من آنرا قبول ندارم و از سخنان پیامبری برای من دلیل بیاورد که به او ایمان ندارم؟!»
حضرت رضا علیه السلام در کمال آرامش فرمود:« ای نصرانی! اگر من با انجیلی که تو قبول داری، با تو بحث کنم، آیا میپذیری؟»
جاثلیق گفت: « مگر من میتوانم آنچه را انجیل بگوید، رد کنم؟ بله؛ به خدا قسم، حتی اگرخوشایندم نباشد و به ضررم تمام شود، هر چه انجیل بگوید قبول دارم.»
امام فرمود:« اینک هر چه میخواهی بپرس!»
جاثلیق گفت:« دربارهی نبوّت حضرت عیسی چه می گویی؟»
امام فرمود:« به نبوت حضرت عیسی و کتابش اعتقاد دارم ولی به عیسایی که نبوّت حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم را انکار کند، ایمان ندارم.»
جاثلیق پرسید:« آیا شاهدی وجود دارد که حضرت عیسی به آمدن محمد مژده داده است؟»
امام فرمود:« آیا یوحنای دیلمی را قبول داری؟»
جاثلیق گفت: « به به! نزدیکترین دوست مسیح!»
امام فرمود:« آیا یوحنا نگفت عیسی مرا به دین محمد صلی الله علیه و آله وسلم مژده داد و خبر داد که بعد از او ظهور خواهد کرد؟ و آیا یوحنا این مژده را به یاران خود نگفت؟ و آیا آنها به محمد ایمان نیاوردند؟!»
جاثلیق گفت:« بله، ولی ما پیامبر عرب نمی شناسیم.»
استدلال امام از انجیل
امام شروع کرد به خواندن سفر سوم انجیل تا رسید به نام مبارک محمد صلی الله علیه و اله و سلم. بعد فرمود:« ای نصرانی! به حق مسیح و مادرش سوگند، آیا من عالم به انجیل هستم؟»
گفت: « آری »
امام مطالب مربوط به حضرت رسول اکرم و اهل بیت و امتش را از انجیل قرائت کرد و سپس پرسید:« ای نصرانی، در برابر این گفتههای انجیل چه میگویی؟! اگر انجیل را قبول نکنی و حضرت عیسی و حضرت موسی را تکذیب کنی که قتلت واجب است!»
جاثلیق گفت: « من به مطالب انجیل ایمان دارم.»
سپس از حضرت رضا علیه السلام اسامی حواریون (یاران نزدیک حضرت عیسی) را پرسید.
امام نام آنها را یک به یک بیان کرد و سپس فرمود:« اما ما به عیسای شما به جهت ضعفی که در عبادت و روزه و نماز داشت، اعتراض داریم!»
جاثلیق عصبانی شد و گفت: « من گمان می کردم امروز در میان ملت اسلام ، از شما داناتر کسی نیست! عیسی همهی شبها بیدار بود و روزها روزه میگرفت و در عبادت هرگز کوتاهی نمینمود!» امام فوراً فرمود:« اگر چنین است، حضرت عیسی برای چه کسی نماز میخواند و روزه میگرفت؟! شما که میگویید عیسی خداست!»
جاثلیق چیزی نگفت.
امام فرمود:« ای جاثلیق! من زنده کردن مردگان را به دست حضرت عیسی علیه السلام را انکار نمیکنم، ولی او به اذن خداوند مردگان را زنده میکرد.»
جاثلیق گفت:« زنده کردن مرده از افعال خداوند است و هر کس چنین کند یا کر و کور را شفا دهد، شایسته عبادت است.»
امام فرمود:« الیسع (یکی از پیامبران) نیز مانند حضرت عیسی، مردگان را زنده میکرد و کورها را شفا میداد و روی آب راه میرفت، ولی امت او هرگز او را خدای خود ندانستند. حضرت حزقیل( یکی دیگر از پیامبران) سی و پنج هزار مرده را در یک روز زنده کرد؛ در حالیکه شصت سال بود از دنیا رفته بودند و این مطلب در تورات هست. ای راس الجالوت! آیا این مطلب در تورات نیست؟»
گفت:« چرا.»
امام فرمود: « قریش نزد رسول خدا آمدند و گفتند:« مردگان را زنده کن!» رسول اکرم امیرالمؤمنین علی علیه السلام را خواست و فرمود: « به گورستان برو و افرادی را که اینها نام میبرند، صدا بزن و بگو محمد میگوید به اذن خداوند از جای خود حرکت کنید!» آنان زنده شدند و به رسالت پیامبر اسلام اقرار کردند.
آری، پیامبر اسلام بیماران و دیوانگان را شفا میداد و با حیوانات سخن میگفت ولی ما مسلمانها او را خدای خود نگرفتیم. همچنین یکی از انبیاء بنی اسرائیل به امر خداوند به یک مشت استخوان پوسیده خطاب کرد که « به اذن خداوند از جای خود حرکت کنید.» آنها همه زنده شدند. ابراهیم خلیل پرندگانی را قطعه قطعه کرد و آنها را کوبید و هر قسمت را سر کوهی قرار داد؛ وقتی آنها را خواند، همه زنده شدند.
حضرت موسی با هفتاد نفر از برگزیدگان امّت خود به کوه طور رفت و آنها در اثر درخواست نابجای خود که گفتند میخواهیم خدا را ببینیم، به وسیلهی صاعقهای هلاک شدند. آنگاه حضرت موسی دعا کرد و آنها زنده شدند. زنده کردن مردگان به دست پیامبران الهی نمونههای بسیار دارد.
من این داستان ها را نقل کردم تا نتوانی آنها را رد کنی. آیا هر کس مردگان را زنده کند باید پرستش شود؟ اگر چنین است پس همهی این پیامبران باید پرستش شوند. چه می گویی؟!»
جاثلیق گفت:« حق به جانب تو است و خدایی جز خدای یگانه نیست.»
دلیل اختلاف اناجیل چهارگانه
سپس امام رضا علیه السلام به راس الجالوت رو کرد و فرمود:« تو را به حق آن ده آیهای که بر حضرت موسی علیه السلام نازل شد، آیا خبر محمد صلی الله علیه و آله وسلم را در تورات ندیدهای؟»
رأس الجالوت گفت: « چرا.»
امام پرسید:« آیا در انجیل گفتار عیسی علیه السلام را دیده ای که فرمود « من بهزودی نزد خدای خود میروم و بعد از من " فارقلیطا" خواهد آمد و به حقانیّت من گواهی خواهد داد، همانگونه که من به حقانیّت او گواهی میدهم؟»
جاثلیق گفت:« آری؛ این سخنان در انجیل هست.»
امام فرمود:« به شما بگویم انجیلی را که گم کردید، در کجا یافتید؟»
جاثلیق گفت:« ما فقط یک روز آن را گم کردیم و دوباره بدون هیچ کموکاستی پیدایش نمودیم.»
امام فرمود:« اطلاع تو نسبت به انجیل بسیار کم است. اگر آن را فقط یک روز گم کردهاید، چرا در آن این همه اختلاف است؟ بدان هنگامی که انجیل از میان شما گم شد، نصاری دور هم جمع شدند تا ببینند چه باید بکنند.
«لوقا» و «مرقابوس» گفتند انجیل در سینهی ما محفوظ است، آن را خواهیم نوشت.
سپس با «یوحنا» و «متی» دور هم جمع شدند و این چهار انجیل را نوشتند. لذا اناجیل چهارگانه با هم اختلاف دارد.»
جاثلیق گفت:« من امروز فهمیدم که مطلب از چه قرار بوده؛ و بر فهم و علم من افزوده شد.»
سپس امام رضا علیه السلام نمونههایی از اختلاف میان انجیلها را بیان فرمود؛ به طوری که جاثلیق
گفت:« لوقا و مرقابوس و متی در مورد حضرت مسیح، شهادت دروغ دادهاند.»
سپس گفت: « ای دانشمند مسلمانان! مرا معاف بدار و بگذار دیگران سؤالات خود را مطرح کنند که
به مسیح سوگند، در میان علمای مسلمانان، کسی مانند شما نیست.»
اثبات نبوت پیامبر اسلام با کتب آسمانی
مناظره حضرت با رأس الجالوت:
امام رضا علیه السلام رو به رأس الجالوت، بزرگ یهودیان، کرد و فرمود: «تو میپرسی یا من بپرسم؟»
گفت:« من میپرسم؛ ولی باید از تورات و انجیل یا زبور داود و صحف ابراهیم و موسی با من صحبت کنید. شما نبوت حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم را چگونه اثبات می کنید؟»
فرمود: « موسی بن عمران و عیسی بن مریم و داود به نبوت او شهادت داده اند.»
راس الجالوت گفت: « کجا؟»
امام فرمود:« مگر حضرت موسی به بنی اسرائیل وصیّت نکرد که به زودی پیغمبری از برادران شما خواهد آمد؛ او را تصدیق کنید؟»
گفت:« بله؛ این سخن موسی است.»
امام فرمود: « آیا از برادران بنی اسرائیل پیغمبری جز محمد آمده است؟»
گفت: « نه »
امام فرمود:« مگر در تورات نیامده که نور از کوه طور و کوه ساعیر و کوه فاران ظهور کرد؟»
گفت:« بله؛ اما تفسیرش چیست؟»
امام فرمود:« ظهور نور در طور سینا همان وحی خداوند است بر موسی علیه السلام و روشنی کوه ساعیر همان وحی است به حضرت عیسی علیه السلام؛ و مقصود از نوری که از کوه فاران آمده، رسالت حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم است. زیرا فاران نام یکی از کوه های اطراف مکه است که رسول خدا از آنجا مبعوث شده است.»
سپس حضرت رضا علیه السلام نمونههایی از مژدههای پیامبران را که در تورات آمده ذکر کرد و از قول « شعیای پیغمبر » و « حیقوق پیغمبر » نشانههای حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم را بیان فرمود و از کتاب زبور داود، قسمتی را برای راس الجالوت خواند که تنها دربارهی حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم صدق میکرد.
پرسش امام از راس الجالوت
سپس فرمود:« ای رأس الجالوت! من از تو میپرسم دلیل نبوت حضرت موسی علیه السلام چیست؟ » راس الجالوت گفت:« شکافتن دریا، تبدیل عصا به اژدها، جاریکردن آب از سنگ، انتشار نور از انگشتها و معجزات دیگرش. »
امام فرمود: « راست گفتی. اگر کارهای خارق العاده دلیل بر نبوت حضرت موسی است، پس چرا شما به نبوت حضرت عیسی اقرار نمیکنید؛ در صورتی که او مردهها را زنده می کرد، بیماران صعب العلاج را شفا می داد و از گل پرنده میساخت و به آنها جان میبخشید؟»
راس الجالوت گفت:« ما این معجزات را از عیسی ندیدهایم. »
امام فرمود:« شما معجزات موسی را هم ندیدهاید، فقط از اصحابش شنیده اید.»
رأس الجالوت از جواب عاجز شد و چیزی نگفت.
امام رضا علیه السلام فرمود:« جریان حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم هم چنین است. او کتابی نخواند و سر کلاس معلّمی حاضر نشد، ولی کتابی آورد که از گذشتگان و آیندگان تا روز قیامت خبر میدهد. او از اسرار مردم خبر میداد و معجزاتی فراوان و غیر قابل شمارش داشت.»
مناظره با عمران صائبی
امام با هربذ اکبر که عالم زرتشتیان بود سخنی کوتاه گفت و او نیز از جواب عاجز شد.
سپس فرمود:« هر کس سؤالی دارد، بپرسد.»
عمران صائبی که از علمای زبردست بود، گفت: «من با افراد زیادی در کوفه و بصره بحث کردهام ولی کسی نتوانسته به من ثابت کند که این جهان خدای واحدی دارد. شما برای من ثابت کنید.»
امام با او به مباحثه پرداخت و آنقدر درباره وجود خداوند و صفاتش صحبت کردند که سرانجام عمران گفت:« شهادت می دهم که "الله" همان گونه است که شما وصف کردید و او را یگانه شمردید؛ و شهادت می دهم که محمد بنده اوست که به دین حق و هدایت از جانب او مبعوث شد.»
سپس خود را به خاک انداخت و سجده کرد و مسلمان شد.
سایر حضار که دیدند عمران، با اینکه در مباحثه بسیار قوی بود، مسلمان شده، جرأت نکردند چیزی
بگویند و همگی از مجلس خارج شدند.
عمران پس از مسلمان شدن
حسن بن محمد نوفلی در ادامهی روایت میگوید:
آن شب امام علیه السلام عمران را برای شام دعوت کرد. سپس یک دست لباس و یک مرکب با ده هزار درهم به عمران هدیه کرد و او را سرپرست صدقات بلخ قرار داد. مأمون هم ده هزار درهم و فضل بن سهل نیز پول زیادی به او بخشیدند.
از آن پس عمران در دفاع از اسلام با علمای ادیان دیگر بحث میکرد و آنها را شکست میداد.
منابع
از روزي كه چشم باز كردم و محيط اطرافم را شناختم حرمش براي من هميشه جايي بوده براي خوب بودن! بچه تر كه بودم با نگاه كودكانه خودم حرم جايي بود براي “بازي” شايد!..قبل از ورود بزرگترها را مي ديدم كه دست بر سينه گذاشته،خم مي شوند چيزي با خود زمزمه مي كنندو من هم به عادت بچگي” تقليد” را فراموش نمي كردم…بازي ام اما شروع مي شد از اينجا كه مواظب باشم طوري قدمهايم بر زمين برود كه روي خطوط بين سنگهاي صحن نباشد!..داخل حرم كه مي شدم و مشغول شدن بزرگترها را مي ديدم بيكار نمي نشستم، سنگهاي صاف و صيقلي براي سر خوردن قلقلكم مي دادند…مثل امروز نبود شلوغ باشد!جاي بازي بچه ها هميشه خالي بود!…خسته كه مي شدم تصوير افتاده ام بر روي آينه كاريهاي سقف و ديوار به خنده ام مي انداخت! من كجا بودم بين آن همه تصوير؟! بالاخره نزديكتر مي شدم تا خودم را پيدا كنم به روي آينه هاي ديوار!..همه چيز خوب بود و درست! و من كه قدردانش بودم براي اين همه لطف وبخشش لذت بازي كودكانه ام!..گفتم كه..هميشه جايي بوده براي خوب بودن!

بزرگتر كه شدم اما بازي هايم همچنان جاي خود ماندند! شكلشان عوض شد شايد! كمي بيش از بسيار پررو هم شده بودم! درخواستهاي بي شمار من تمامي نداشت و همه را هم يكجا مي خواستم! از نمره فلان درسم تا لو نرفتنم براي شكستن شيشه همسايه!..نوجواني شر و شور دارد و همه چيز را براي خود مي خواهد! من هم باز شنيده بودم هر چه مي خواهم بايد از تو بگيرم و گمان مي كردم در اين بين براي تو بايدي وجودي دارد در اجابت آنچه مي خواهم !باز بازي من ادامه داشت !
امروز كه چند روزي بيش از نوجواني گذشته هنوزهم و همیشه جايي است براي خوب بودن!…بازي هايم ادامه دارد و درخواستهايم سر جاي خود!..بازي امروزم را تو به نام زيارت مي بيني و بابتش من خوشحال! با تو عهد مي بندم و به روز ديگر وفا نمي كنم! مي گويم” ولي” من تويي و فرداي روز فراموش مي كنم! قرار مي شود جز رضايت تو همه برايم هيچ باشد اما باز همه مي آيند و جاي تو خالي! و من مي مانم كه باز بار ديگر به زيارت مي آيم ! وهنوز هم تو “رئوف” هستي و سلامم را جواب مي دهي و اذن دخولم را اجابت مي كني و باز درخواستهاي من كه تمامي ندارد !
السلام عليك يا ايها الامام الرئوف! يا غريب الغربا! يا علي بن موسي الرضا!
اي ابالحسن علي بن موسي الرضا (ع)
قدوم پاکت حضور همه زيبائي ها را تضمين مي نمايد!
دستان مهربان کرامتت سايبان دلهاي غمين ماست!
چشمه سار عطوفتت ما را به زندگي اميد وار کرده شيريني ولاي تو آباداني ملکت را
بيمه مي کند!

اي امام آئينه و اي خلاصه همه خوبيها اي منتهاي خواهش همه دلها!
خجسته ميلاد منور تو بر همه هستي ؛ حضرت حجت بن الحسن (عج) و تمامي
پيروان راستينت
تبريک و تهنيت باد
اي عالم آل محمد(ص) سلام و صلوات خالصانه دلهاي دردمند ما را پذيرا باش و در اين
خجسته روز شکفتن گل وجودت دستگيرمان باش و لبان پر خنده ات را از ما دريغ
مفرما !
تقديم به آستان مقدس حضرت عليبن موسي الرضا عليه السلام

... بالاخره خودت را نشان دادي. چقدر به دنبال تو اين دشتها را كاويدم. اين اواخر، سرزنش ديگران، اميدم را به يافتنت كمرنگ كرده بود، اما انگار كسي در دلم ميگفت، آخرش خودت را نشان خواهي داد. رضا را يادت هست. تو را خيلي دوست داشت و تو هم بعضي وقت ها به رفاقت بين من و او حسادت ميكردي. اين را خودت چند بار به من گفتي و من البته پيشتر، از رفتار تو آن را دريافته بودم. اين اواخر آقا رضا هم ديگر طاقتش طاق شده بود. چند بار براي برگرداندن من به انجا آمد. ميگفت:« بي فايده است... مرد حسابي، زن و بچهات كه گناهي نكردهاند... . احمد را بسپار دست خدا! اين برادرهاي گروه تفحص، خودشان كارشان را بلدند» اما من راضي نميشدم.
يادت ميآيد آن ماههاي آخر، همهاش از زيارت امام رضا عليه السلام ميگفتي و از اين كه دلت براي زيارت حضرت پر ميزند. دلت ميخواست كبوتر حرم امام رضا باشي. حتي يك بار كه معلم انشاء خواسته بود بزرگترين آرزويتان را برايش بنويسيد، تو نوشته بودي كه دوست داري كبوتر حرم امام رضا عليه السلام شوي. خودت يك بار برايم خواندي. آن وقتها هنوز وارد دبيرستان نشده بودي. بعدها هم هر وقت صحبت از امام رضا ميشد، اشك در چشمهايت حلقه ميزد. بالاخره مرا هم هوايي كردي.
به تو قول دادم كه اگر در كنكور دانشگاه قبول شوي، حتما تو را به زيارت امام رضا عليه السلام بفرستم اما تو معرفتت بيشتر از اين حرفها بود. خودت خوب ميدانستي كه بار زندگي بر روي دوش من است. خرجي تو و مادر و دو تا خواهر كوچكمان، آنقدر برايم سنگين است كه وفا كردن به چنين قولي براي من كه تنها دو سال از تو بزرگتر بودم به سادگي عملي نيست. اما من در تصميم خود جدي بودم و اين جديت وقتي بيشتر ميشد كه شور و شيدايي تو را در ضجههاي عاشقانهات را ميديدم. وقتي كه در تاريكي اتاق كوچكت به راز و نياز با معبود خويش مشغول ميشدي و چنان اشك ميريختي؛ كه من بارها به اين حال تو غبطه ميخوردم.
اين اواخر تا دير وقت در كارگاه مشغول كار بودم و از اين كه ميتوانستم به قول خودم براي به زيارت فرستادن تو عمل كنم، احساس شادي ميكردم. مثل اين كه با جديتي كه در تو سراغ داشتم، مطمئن بودم كه در كنكور هم قبول ميشوي. اما تو انگار مال اين دنيا نبودي. اين ماههاي آخر، حال و هوايت كاملا عوض شده بود. از وقتي در بسيج محل ثبت نام كردي، مدام فكر و ذكرت جبهه و جنگ بود. چند بار تصميم گرفتي به منطقه بروي ولي به اصرار من كه تو را به درس خواندن براي كنكور ترغيب ميكردم، منصرف ميشدي. هر بار كه هوايي جبهه ميشدي به تو ميگفتم كه: برادرجان، احمد! آخر، بار زندگي روي دوش من به تنهايي سنگيني ميكند. تو بايد خوب درس بخواني تا اين بار را از دوش من برداري و هر بار تو به نحوي راضي ميشدي و البته درس خواندنت هم روز و شب نميشناخت.
بالاخره امتحان كنكور هم برگزار شد. اما تو منتظر اعلام نتايج نشدي و با حرفهايت راه هر نوع بهانهاي را به رويم بستي. حتي وعده زيارت امام رضا عليه السلام هم نتوانست تو را از رفتن منصرف كند.
ميگفتي«امام رضاعليه السلام اين جوري بيشتر راضي ميشوند» اما من كه ميدانستم عشق زيارت امام رضا عليه السلام در تو حد و مرز ندارد، اين تغيير رفتار تو برايم شگفتآور بود. بالاخره هم تو پيروز شدي و رفتني و من ماندم، منتظر.
نتايج كنكور را هم اعلام كردند و تو با بهترين رتبه قبول شدي. رشته پزشكي، همان رشته مورد علاقهات، و من خوشحال از قبولي تو و از اين كه بالاخره وعدهام را در حقت عملي ميكنم.
اما روزها گذشت و از تو خبري نشد. از موعد ثبتنام دانشگاه هم گذشت، چند بار در پي يافتنت به منطقه اعزام شدم، اما هر بار دست خالي برگشتم. هيچ اثر و نشانهاي از خودت بجا نگذاشتي همان روزها بود كه يك شب تو را در خواب ديدم. چقدر نوراني شده بودي! نورانيتر از هميشه، و جامهاي سپيد بر تن. به من گفتي، كه امام رضا عليه السلام به ديدنت آمدهاند و از من تشكر كردي كه به وعدهام وفا كردم.
تو كه رفتي، خانه ما سرد و بيروح شد. ديگر از آن شوخ طبعيهاي هميشگيت خبري نبود. مادر به انتظار آمدنت چشمان اشكبارش را به در دوخته بود و هر صبح و شام اتاق كوچكت را به اميد ديدار دوبارهات مرتب ميكرد. بالاخره هم داغ انتظار تو بيمارش كرد. چند ماهي در بستر بيماري بود. پزشكها از علاجش قطع اميد كرده بودند و سرانجام روح خستهاش از قفس تن رها شد و چشمان منتظرش براي هميشه بسته ماند.
اكنون سالها از آن روزها ميگذرد و من بارها تو را در خواب ديدهام و هر بار در حرم امام رضا عليه السلام.
دفعه آخري كه تو را در خواب ديدم باز هم به زيارت امام رضا عليه السلام رفته بودي. اما اين بار من هم با تو بودم. يادم نيست چه چيزي در گوشم زمزمه كردي، فقط ميدانم چند روز بعد بليط مشهد گرفتم و عازم زيارت امام رضا عليه السلام شدم. كنار ضريح امام رضا عليه السلام بارها تو را در ميان جمعيت ديدم و آن وقت بود كه با امام خود عهد كردم به منطقه بيايم و بدون تو باز نگردم. از آن روز تا الان شش ماه ميگذرد و من در اين شش ماه براي يافتن تو سرتا سر اين دشت را كاويدهام. در اين مدت با برادران تفحص، شهداي زيادي را از دل خاك بيرون كشيدهايم. اين اواخر بد جوري دلم تنگ شده بود. ديشب دوباره تو را در خواب ديدم. مثل هميشه حرم امام رضا عليه السلام بودي و جامه سفيدي بر تن داشتي و صورتي نورانيتر از هميشه. لبخندزنان به استقبالم آمدي و مرا سخت در آغوش كشيدي. صبح كه بيدار شدم، هنوز شيريني اين ديدار را در وجودم حس ميكردم.
هنوز ساعتي از شروع كارمان نگذشته بود كه صداي شكسته شدن استخوانهايت را در زير بيل مكانيكي شنيدم بعد با التهابي كه سابقه نداشت، خاك ها را از بدن استخوانيات كنار زدم. از همه وسايلت فقط آن عكس امام كه همان روزهاي آخر به تو هديه داده بودم و تو آن را پرس كرده بودي، سالم بود. با ديدن عكس دلم يك دفعه فرو ريخت. باورم نميشد كه مهمان هر شب روياهايم را يافتهام. شور وصل قابل وصف نبود ... .
دفتر يادداشت پوسيدهات را به سختي ورق زدم. چيزي از آن باقي نمانده بود، جز دو كلمه كه به راحتي قابل خواندن نبود. دقت كردم، نوشته بود: كبوتر حرم ... .
دكتر مهرداد زينليان ـ اصفهان محرم 1423
میلاد شمس الشموس ابالحسن علی بن موسی الرضا (علیه السلام)
پرستو هاي عاشق پسته وار لبهاي خويش را به خنده مي گشايند!
پروانه ها بال زنان و شادي کنان ،شاعرانه ترين پروازشان را بر گرد شمع شبستان
هشتم دنيا آغاز مي کنند!

خورشيد شور و التهاب و شگفتي را در وجود خويشتن احساس مي کند!
ماه از هميشه زيباتر مي شود و نگاهش را ميهمان سرورو سر سبزي مي سازد!
نسيم ، بي قرار و مسروراز اين
سو به آن سو مي وزد درختان با خرسندي به سيماي
آفتاب مي نگرند و با شادماني به رقص
و طرب با باد مي پردازند!
سبز ترين صداي ترانه چونان شيپوري از شعف و شيفتگي از سمت همه ذرات جهان
به گوش مي رسد !
زمين در پوست خود نمي گنجد!
زمان زبان بيان احساس خويش را ندارد!
درياها دل شادند!
جنگلها آواز هاي شادي مي خوانند !
ستاره ها در سما جشن بر پا نموده اند!
کاينات غرق در نورند و مجلل !
فرشته ها و آدميان مسرورند و مشتاق طلوع روي ماه او!
آري اي سيد گلها ! اي مولا ! اي نور مطلق ديروز و امروز و فرداها !
اي سبزه زار سر زندگي!
باز هم مدينه بر خاك سياه اندوه نشسته و سكوتي ژرف، همه جايش را فرا گرفته است. دوباره گرد و غبار بر ديوارهاي گلين خانه ها نشسته است. باد غربت در كوچه باغ هاي خزان زده شهر، خود را به در و ديوار مي زند و آواره مصيبت روح جاوداني صبر، امام مجتبي عليه السلام است.
حسن عليه السلام، اين سيد جوانان اهل بهشت، اين خلق نيكوي محمدي، اين اسطوره صبر و بندگي، در آستانه رواق خون رنگ شهادت ايستاده و با جگري تفتيده از نامهرباني دشمن خانگي اش، عزم پر كشيدن تا بي كران عرش خدا را دارد.

ای دل خون شده ، ایام عزای حسن ست
کز ثری تا به ثریا همه بیت الحزن ست
پیرهن چاک زنم در غم آن گوهر پاک
کز غمش چاک ملک را به فلک پیرهن ست
سالروز شهادت دومین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت ، کریم اهل بیت ، امام حسن مجتبی علیه السلام را به پیشگاه قطب عالم امکان ، صاحب العصر و الزمان ، حضرت مهدی ارواحنا له الفداه و نائب بر حقش ، حضرت آیت الله العظمی خامنه ای دامت برکاته و به محضر شما عاشقان آن امام همام تسلیت عرض می نمائیم.
برای خواندن تعداد کمی از ویژگی های این بزرگوار به ادامه ی مطلب مراجعه کنید ....
تولد آن حضرت (ع) :
حضرت على بن موسى الرضا عليهالسلام - در روز يازدهم ذيقعده سال 148 هجرى ديده به جهان گشود(1). مادر او بانويى با فضيلت بنام «تُكْتَمْ» بود كه پس از تولد حضرت، از طرف امام كاظم عليهالسلام -«طاهره» نام گرفت(2)/
كنيه او «ابوالحسن» و لقبش «رضا» است. او پس از شهادت پدر بزرگوارش در زندان بغداد (در سال 183 هجرى) در سن 35 سالگى عهدهدار مقام امامت و رهبرى امّت گرديد/
خلفاى معاصر حضرت
مدت امامت آن حضرت بيست سال بود كه ده سال آن معاصر با خلافت «هارونالرشيد»، پنج سال معاصر با خلافت «محمد امين»، و پنج سال آخر نيز معاصر با خلافت «عبدالله المأمون» بود/
امام تا آغاز خلافت مأمون در زادگاه خود، شهر مقدس مدينه، اقامت داشت، ولى مأمون پس از رسيدن به حكومت، حضرت را به خراسان دعوت كرد و سرانجام حضرت در ماه صفر سال 203 هجرى قمرى (در سن 55 سالگى) به شهادت رسيد و در همان سرزمين به خاك سپرده شد(3)/
امام در عصر هارون
از سال 183 هجرى كه پيشواى هفتم حضرت موسى بن جعفر عليهماالسلام - در زندان بغداد به دستور هارون مسموم شد و از دنيا رفت، امامت پيشواى هشتم به مدت ده سال در دوران حكومت وى سپرى گرديد/
اين مدت، در آن عصر اختناق و استبداد و خودكامگى هارون، دوران آزادى نسبى و فعاليت فرهنگى و علمى امام رضا عليهالسلام - به شمار مىرود، زيرا هارون در اين مدت متعرض امام نمىشد و حضرت آزادانه فعاليت مىنمود، ازينرو شاگردانى كه امام تربيت كرد و علوم و معارف اسلامى و حقايقى از تعليمات قرآن كه حضرت در حوزه اسلام منتشر نمود، عمدتاً در اين مدت صورت گرفت/
شايد علت مهم اين كاهش فشار از طرف هارون، نگرانى وى از عواقب قتل امام موسى بن جعفر عليهالسلام - بود، زيرا گرچه هارون تلاش فراوانى به منظور كتمان اين جنايت به عمل آورد، اما سرانجام جريان فاش شد و موجب نفرت و انزجار مردم گرديد و هارون كوشش مىكرد خود را از اين جنايت تبرئه سازد. گواه اين معنا اين است كه هارون به عموى خود «سليمان بن ابى جعفر»، كه جنازه آن حضرت را از دست عمله ظلم وى گرفته با احترام به خاك سپرد، پيغام فرستاد كه: «خدا سندى بن شاهك را لعنت كند، او اين كار را بدون اجازه من انجام داده است»!(4)/
مؤيد ديگر اين معنا اظهارات هارون در پاسخ «يحيى بن خالد برمكى» در مورد على بن موسى عليهالسلام - است، يحيى (كه قبلاً نيز درباره امام كاظم عليهالسلام - بدگويى و سعايت كرده بود) به هارون گفت:
پس از موسى بن جعفر اينك پسرش جاى او نشسته و ادعاى امامت مى كند (گويا نظر وى اين بود كه بگويد بهتر است از هم اكنون على بن موسى عليهالسلام - تحت نظر مأموران خليفه قرار گيرد!)/
هارون (كه هنوز قتل موسى بن جعفر را فراموش نكرده بود و از عواقب آن نگران بود)، پاسخ داد:
آنچه با پدرش كرديم كافى نيست؟ مىخواهى يكباره شمشير بر دارم و همه علويّين را بكشم؟!(5)/
خشم هارون، در باريانش را خاموش ساخت و ديگر كسى جرأت نكرد در باره آن حضرت به سعايت بپردازد/
على بن موسى با استفاده از اين فرصت در زمان هارون، علناً اظهار امامت مىكرد و در اين مورد بر خلاف پدران بزرگوارش تقيه نداشت، تا آنجا كه بعضى از مخلصان و دوستان آن بزرگوار، او را برحذر مىداشتند و امام عليهالسلام - به آنان اطمينان مىداد كه از سوى هارون آسيبى به وى نخواهد رسيد!
صفوان بن يحيى مىگويد: چون امام ابو ابراهيم موسى بن جعفر عليهالسلام - در گذشت و على بن موسى الرضا عليهالسلام - امر امامت و خلافت خود را آشكار ساخت، به حضرت عرض شد:
شما امر بزرگ و خطيرى را اظهار مىداريد و ما از اين ستمگر (هارون الرشيد) بر شما مىترسيم/
فرمود: او هرچه مىخواهد كوشش كند، او را بر من راهى نيست(6)/
نيز از محمد بن سنان نقل شده(7)كه: به ابى الحسن على بن موسى الرضا - عليهالسلام - در ايام خلافت هارون عرض كردم:
شما امر خلافت و امامت خود را آشكار ساخته به جاى پدر نشستهايد، در حالى كه هنوز از شمشير هارون خون مىچكد!!
فرمود: مرا گفتار پيامبر اكرم 6 نيرو و جرأت مىبخشد كه فرمود: اگر ابوجهل توانست مويى از سر من كم كند بدانيد من پيامبر نيستم، و من به شما مىگويم: اگر هارون مويى از سر من گرفت بدانيد من امام نيستم!!(8)/
امين و مأمون؛ تفاوتها و تضادها
هارون در زمان خلافت خود، «محمد امين» را (كه مادرش زبيده بود) وليعهد خود قرار داده از مردم براى او بيعت گرفت و «عبداللّه المأمون» را نيز (كه از مادرى ايرانى تولد يافته بود) وليعهد دوم قرار داد/
در سال 193 هجرى به هارون گزارش رسيد كه انقلاب و شورش در شهرهاى خراسان بالا گرفته و فرماندهان ارتش، با همه بىرحمى و درندگى كه نشان مىدهند، از خاموش ساختن فرياد انقلاب عاجز ماندهاند/
هارون پس از مشاوره با وزيران و مشاوران خويش، صلاح ديد كه شخصاً به آن سامان سفر كند و قدرت خلافت را يكجا براى سركوبى انقلابها و نهضتهاى خراسانيان به كار گيرد. وى پسرش محمد امين را در بغداد گذاشت و مأمون را كه ضمناً از طرف پدر والى خراسان بود، همراه خود به خراسان برد/
هارون توانست اوضاع آشفته خراسان را آرام كند و به اصطلاح - فتنهها را خاموش سازد، اما ديگر نتوانست به بغداد مركز خلافت - برگردد. او در سوم جمادى الاخرى سال 193 هجرى در طوس در گذشت و دو برادر را در صحنه رقابت بر جاى گذاشت(9)/
شكست امين
شبى كه هارون در «طوس» در گذشت، مردم با پسر او محمد امين در بغداد بيعت كردند/
از خلافت امين بيش از 18 روز نگذشته بود كه در صدد برآمد مأمون را از ولايتعهد خلع كند و آن را به فرزند خود، «موسى»، واگذار كند/
او در اين باره با وزرا مشاوره نمود و آنها اين كار را مصلحت نديدند، مگر يك نفر بنام «على بن عيسى بن ماهان» كه اصرار بر خلع مأمون داشت. سرانجام امين، تصميم خود را مبنى بر خلع برادر اعلام كرد/
مأمون نيز در واكنش نسبت به اين عمل، امين را از خلافت خلع كرد و پس از يك سلسله درگيريهاى نظامى سرانجام امين در سال 198 هجرى كشته شد(10)/
بدين ترتيب پس از قتل امين، اختيارات كامل كشور اسلامى در دست مأمون قرار گرفت/
آزادى نسبى امام در زمان امين
در دوران حكومت امين، و سالهايى كه بين مرگ هارون و حكومت مأمون فاصله شد، برخوردى ميان امام و مأموران حكومت عباسى در تاريخ به چشم نمىخورد و پيداست كه دستگاه خلافت بنى عباس در اين سالهاى كوتاه كه گرفتار اختلاف داخلى و مناقشات امين و مأمون و خلع مأمون از ولايتعهد و واگذارى آن به موسى فرزند امين بود، فرصتى براى ايذا و آزار علويان عموماً و امام رضا عليهالسلام - خصوصاً نيافت و ما مىتوانيم اين سالها (193-198) را ايام آزادى نسبى امام و فرصت خوبى براى فعاليتهاى فرهنگى آن حضرت بدانيم(11)/
مأمون كيست؟
مادر مأمون كنيزى خراسانى بنام «مراجل» بود كه در روزهاى پس از تولد مأمون از دنيا رفت و مأمون به صورت نوزادى يتيم و بىمادر پرورش يافت. مورخان نوشتهاند كه: مادر وى زشتترين و كثيفترين كنيز در آشپزخانه هارون بود، و اين خود مؤيّد داستانى است كه علت حامله شدن وى را بازگو مىكند(12)/
ولادت مأمون در سال 170 هجرى، يعنى در همان شبى كه پدرش به خلافت رسيد، رخ داد و در گذشتش در سال 218 هجرى رخ داد/
مأمون را پدرش به «جعفر بن يحيى برمكى» سپرد تا او را در دامان خود بپروراند/
مربى وى «فضل بن سهل» بود كه به «ذو الرياستين» شهرت داشت و بعد هم وزير خود مأمون گرديد. فرمانده كل قوايش نيز «طاهر بن حسين ذو اليمينين» بود/
خصوصيات مأمون
زندگى مأمون سراسر كوشش و فعاليت و خالى از رفاه و آسايش آنچنانى بود، درست برعكس برادرش امين كه در آغوش زبيده پرورش يافته بود. هركس زبيده را بشناسد درمىيابد كه تا چه حد بايد زندگى امين غرق در خوشگذرانى و تفريح بوده باشد. مأمون مانند برادرش اصالت چندانى براى خود احساس نمىكرد و نه تنها به آينده خود مطمئن نبود، بلكه برعكس، اين نكته را مسلم مىپنداشت كه عباسيان به خلافت و حكومت او تن در نخواهند داد، ازينرو خود را فاقد هرگونه پايگاهى كه بدان تكيه كند مىديد، و به همين دليل آستين همت بالا زد و براى آينده به برنامهريزى پرداخت. مأمون خطوط آينده خود را از لحظهاى تعيين كرد كه به موقعيت خود پى برد و دانست كه برادرش امين از مزايايى برخودار است كه دست وى از آنها كوتاه است/
او از اشتباههاى امين نيز پند آموخت: مثلاً «فضل» با مشاهده امين كه خود را به لهو و لعب سرگرم ساخته بود، به مأمون مىگفت كه تو پارسايى و ديندارى و رفتار نيكو از خود بروز بده. مأمون نيز همين گونه مىكرد، هربار كه امين كارى را با سستى آغاز مىكرد، مأمون همان را با جديت در پيش مىگرفت/
در هرحال مأمون در علوم و فنون مختلف تبحر يافت و بر امثال خويش، و حتى بر تمام عباسيان، برترى يافت/
برخى مىگفتند: در ميان عباسيان كسى دانشمندتر از مأمون نبود/
«ابن نديم» دربارهاش چنين گفته است: «آگاهتر از همه خلفا نسبت به فقه و كلام بود». از حضرت على عليلهالسلام - نيز نقل شده كه روزى درباره بنى عباس سخن مىگفت، تا بدينجا رسيد كه فرمود: «هفتمين آنها، از همهشان دانشمندتر خواهد بود»/
سيوطى، ابن تغرى بردى، و ابن شاكر كتبى نيز مأمون را چنين ستودهاند:
به لحاظ دورانديشى، اراده، بردبارى، دانش، زيركى، هيبت، شجاعت، سيادت و فتوت، «بهترين مرد بنى عباس بود، هرچند همه اين صفات را اعتقادش به مخلوق بودن قرآن لكهدار كرده بود»/
پدر مأمون نيز خود به برترى وى بر برادرش امين شهادت داده و گفته بود:«...تصميم گرفتهام ولايتعهد را تصحيح كنم و به دست كسى بسپارم كه رفتارش را بيشتر مىپسندم، خط مشيش را مىستايم، به حسن سياستش اطمينان دارم و از ضعف وسستيش آسوده خاطرم، و او كسى جز «عبداللّه» نمىباشد. اما بنىعباس به پيروى از هواى نفس خويش، محمد را مىطلبند، چه او يكپارچه به دنبال خواهشهاى نفسانى است، دستش به اسراف باز است، زنان و كنيزكان در رأى او شريك و مؤثر واقع مىشوند، درحالى كه عبداللّه شيوهاى پسنديده و رأيى اصيل دارد و براى تصدى چنين امرى بزرگ شخصى قابل اطمينان است...»(13)/
امام هشتم در عصر مأمون
با استقرار مأمون بر سرير خلافت، كتاب زندگانى امام عليهالسلام - ورق خورد و صفحه تازهاى در آن گشوده شد؛ صفحهاى كه در آن امام على بن موسى الرضا - عليهالسلام - سالهايى را با اندوه و ناملايمات بسيار به سر برد/
غاصبين خلافت - چه آنها كه از بنى اميه بودند و چه بنى عباس - بيشترين وحشت و نگرانى را از جانب خاندان على عليهالسلام - داشتند؛ كسانى كه مردم - و لا اقل توده انبوهى از آنها - خلافت را حق مسلّم آنان مىدانستند و علاوه بر اين هرگونه فضيلتى را نيز در وجود آنان مىيافتند. اين بود كه فرزندان بزرگوار على عليهالسلام - همواره مورد شكنجه و آزار خلفاى وقت بودند و سرانجام هم به دست آنان به شهادت مىرسيدند/
اما مامون احيانا اظهار علاقه به تشيع مى كرد و گردانندگان دستگاه خلافتش هم غالبا ايرانيان بودند كه نسبت به آل على و امامان شيعه علاقه و محبتى خاص داشتند و لذا نمى توانست همچون پدران خود ، هارون و منصور ، امام عليه السلام را به زندان بيفكند و مورد شكنجه و آزار قرار دهد ، ازينرو روش تازه اى انديشيد كه گر چه چندان بى سابقه نبود و در زمان خلفاى گذشته هم تجربه شده بود ، اما در هر حال خوشنماتر و كم محذورتر بود و به همين جهت روش خلفاى بعد نيز بر همان مبنا قرار گرفت .
مأمون تصميم گرفت امام عليه السلام را به مرو ، مقر حكومت خود ، بياورد و با آن حضرت طرح دوستى و محبت بريزد و ضمن استفاده از موقعيت علمى و اجتماعى آن حضرت ، كارهاى او را تحت نظارت كامل قرار دهد /
چرا مامون مى خواست خلافت را به امام واگذارد ؟
دعوت مامون از امام عليه السلام به خراسان
مامون ابتداً از امام به صورتى محترمانه دعوت كرد كه همراه با بزرگان آل على به مركز خلافت بيايد.(14)
امام - عليهالسلام - از قبول دعوت مأمون خوددارى ورزيد، ولى از سوى مأمون اصرار و تأكيدهاى فراوانى صورت گرفت و مراسلات و نامههاى متعددى رد و بدل شد تا سرانجام امام - عليهالسلام - همراه با جمعى از آل ابى طالب به طرف مرو حركت فرمود.(15)
مأمون به «جلودى» و يا به نقل ديگر «رجأ بن ابى ضحاك» كه مأمور آوردن امام و همراهى كاروان حضرت شده بود، دستور داده بود كه به هيچ وجه از اداى احترام به كاروانيان و بخصوص امام - عليهالسلام - خوددارى نكند، اما امام - عليهالسلام - براى آگاهى مردم آشكارا از اين سفر اظهار ناخشنودى مىنمود/
روزى كه مىخواست از مدينه حركت كند خاندان خود را گرد آورد و از آنان خواست براى او گريه كنند و فرمود: من ديگر به ميان خانوادهام بر نخواهم گشت.(16)
آنگاه وارد مسجد رسول خدا شد تا با پيامبر وداع كند. حضرت چندين بار وداع كرد و باز به سوى قبر پيامبر بازگشت و با صداى بلند گريست/
«مخول سيستانى» مىگويد: در اين حال خدمت حضرت شرفياب شدم و سلام كردم و سفر بخير گفتم. فرمود: مخول! مرا خوب بنگر، من از كنار جدم دور مىشوم و در غربت جان مىسپارم و در كنار هارون دفن مىشوم!(17)
طريق حركت كاروان امام - عليهالسلام - از مدينه به مرو - طبق دستور مأمون - از راه بصره و اهواز و فارس بود، شايد به اين جهت كه از جبل (قسمتهاى كوهستانى غرب ايران تا همدان و قزوين) و كوفه و كرمانشاه و قم(18)، كه مركز اجتماع شيعيان بود، عبور نكنند.(19)
ورود به پايتخت
موكب امام - عليهالسلام - روز دهم شوال به مرو رسيد. چند فرسنگ به شهر مانده حضرت مورد استقبال شخص مأمون، فضل بن سهل و گروه كثيرى از امرا و بزرگان آل عباس قرار گرفت و با احترام شايانى به شهر وارد شد و به دستور مأمون همه گونه وسائل رفاه و آسايش در اختيار آن حضرت قرار گرفت/
پس از چند روز كه به عنوان استراحت و رفع خستگى راه گذشت، مذاكراتى بين آن حضرت و مأمون آغاز شد و مأمون پيشنهاد كرد كه خلافت را يكسره به آن حضرت واگذار نمايد/
امام - عليهالسلام - از پذيرفتن اين پيشنهاد بشدت امتناع كرد/
فضل به سهل با شگفتى مىگفت: خلافت را هيچگاه چون آن روز بىارزش و خوار نديدم، مأمون به على بن موسى - عليهالسلام - واگذار مىنمود و او از قبول آن خوددارى مىكرد.(20)
مأمون كه شايد خوددارى امام را از پيش حدس مىزد گفت:
حالا كه اين طور است، پس وليعهدى را بپذير!
امام فرمود: از اين هم مرا معذور بدار/
مأمون ديگر عذر امام را نپذيرفت و جملهاى را با خشونت و تندى گفت كه خالى از تهديد نبود. او گفت: «عمر بن خطاب وقتى از دنيا مىرفت شورا را در ميان 6 نفر قرار داد كه يكى از آنها اميرالمؤمنين على - عليهالسلام - بود و چنين توصيه كرد كه هر كس مخالفت كند گردنش زده شود!.. شما هم بايد پيشنهاد مرا بپذيرى، زيرا من چارهاى جز اين نمىبينم»!(21)
او از اين هم صريحتر امام - عليهالسلام - را تهديد و اكراه نمود و گفت: همواره بر خلاف ميل من پيش مىآيى و خود را از قدرت من در امان مىبينى. به خدا سوگند اگر از قبول پيشنهاد ولايتعهد، خوددارى كنى تو را به جبر وادار به اين كار مىكنم، و چنانچه باز هم تمكين نكردى به قتل مىرسانم!!(22)
امام - عليهالسلام - ناچار پيشنهاد مأمون را پذيرفت و فرمود:
«من به اين شرط ولايتعهد تو را مىپذيرم كه هرگز در امور ملك و مملكت مصدر امرى نباشم و در هيچ يك از امور دستگاه خلافت، همچون عزل و نصب حكام و قضأ و فتوا، دخالتى نداشته باشم»(23)/
منابع
)1طبرسى، اًّعلام الورى با علام الهدى، ط 3، تهران، دارالكتب الاًّسلاميه، ص 313- كلينى، الأصول من الكافى، تهران، مكتبْ الصدوق، 1381 ه'.ق، ج 1، ص 486- شيخ مفيد، الاًّرشاد، قم، منشورات مكتبْ بصيرتى، ص 304/
)2طبرسى، همان كتاب، ص 313- مجلسى، بحارالأنوار، تهران، المكتبْالاًّسلاميْ، 1385 ه'.ق، ج 49، ص 5 و 7-صدوق، عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 14/
)3كلينى، همان كتاب، ص 486- شيخ مفيد، همان كتاب، ص 304/
)4مجلسى، بحارالأنوار، تهران، المكتبْالاًّسلاميْ، 1385 ه'.ق، ج 48، ص 227- صدوق، عيون اخبار الرضا، تهران، دارالكتب الاًّسلاميه، ج 1، ص 100/
)5صدوق، همان كتاب، ج 2، ص 226- على بن عيسى الأربلى، كشف الغمّْ، تبريز، مكتبْ بنى هاشمى، 1381 ه'.ق، ج 3، ص 105/
)6صدوق، همان كتاب، ص 226- على بن عيسى، همان كتاب، ج 3، ص 105- مجلسى، همان كتاب، ج 49، ص 115/
)7كلينى، الروضْ من الكافى، ط 4، تهران، دارالكتب الاًّسلاميْ، 1362، ه'.ش، ص 257- محقق، سيد على، زندگانى پيشواى هشتم، امام على بن موسى الرضا عليهالسلام -، قم، انتشارات نسل جوان، ص 52- 59- مجلسى، همان كتاب، ج 49، ص 115/
)8امام بعدها در خراسان از موقعيت و محبوبيت خود در اين دوران در مدينه با خرسندى ياد مىكرد، چنانكه روزى به مأمون كه به مناسبت وليعهدى انتظاراتى از حضرت داشت، فرمود:
«...اين امر(وليعهدى) هرگز نعمتى برايم نيفزوده است. من در مدينه كه بودم، دستخطم در شرق و غرب اجرا مىشد. در آن موقع استر خود را سوار مىشدم و آرام در كوچههاى مدينه راه مىپيمودم و در مدينه كسى از من عزيزتر و محترمتر نبود...» (مجلسى، بحارالأنوار، تهران، المكتبْالاًّسلاميْ، 1385 ه'.ق، ج 49، ص 155 - كلينى، الروضْ من الكافى، ص 151- نيز ر.ك به: صدوق، عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 167/
)9محقق، سيد على، زندگانى پيشواى هشتم؛ امام على بن موسى الرضا عليهالسلام، قم، انتشارات نسل جوان، ص 58-59/
)10اين اثير، الكامل فى التاريخ، بيروت، دارصادر، ج 6، ص 287/
)11محقق، سيد على، زندگانى پيشواى هشتم؛ امام على بن موسى الرضا عليهالسلام -، قم، انتشارات نسل جوان، ص 60/
)12اين داستان چنين نقل شده است: زبيده با هارون الرشيد شطرنج بازى مىكرد و چون رشيد بازى را باخت، زبيده به او حكم كرد كه بايد با زشتترين كنيز آشپزخانهاش همبستر شود. رشيد كه از اين امر بسى كراهت داشت، حاضر شد مالياتهاى سراسر مصر و عراق را به زبيده ببخشد تا او را از اجراى اين حكم منصرف سازد، ولى زبيده نپذيرفت. رشيد بناچار كنيزى بنام «مراجل» را يافت كه واجد همه اين صفات تنفرآميز بود.و با او همبستر شد و مأمون متولد گرديد(دميرى، حياْالحيوان، قاهره، مكتبْالتجاريْالكبرى، 1383 ه'.ق). اين داستان منافات با آن ندارد كه گفتهاند: مأمون در شبى زاده شد كه رشيد به خلافت رسيد، زيرا وليعهدها نيز پيش از رسيدن به خلافت بزرگترين قلمروها را در اختيار داشتند. مثلا همين رشيد سراسر كشور خود را ميان سه فرزندش تقسيم كرده بود(مرتضى الحسينى، سيد جعفر، زندگى سياسى هشتمين امام، ترجمه دكتر سيد خليل خليليان، چاپ چهارم، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1365 ه'.ش، ص 97)/
)13مرتضى الحسينى، همان كتاب، ص 97-100/
)14 در مدارك اصيل تاريخى هنگام دعوت امام به مرو، نامى از خلافت يا ولايتعهد آن حضرت به ميان نيامده است و ظاهراً اين فكرى بوده كه بعداً براى مأمون پيش آمده و يا اگر هم قبلاً اين فكر را داشته ابراز نمىكرده است. در اين ميان، تنها بيهقى جريان را به نحو ديگرى ضبط كرده، و حتى مىنويسد: طاهر در عراق با امام به ولايتعهد بيعت كرد؛ ولى اين نقل چندان صحيح به نظر نمىرسد، زيرا اولاً طاهر در بغداد بوده و مسير حضرت را همه از طريق بصره نوشتهاند و ثانياً، نقل بيهقى، از ابتدا بحث از ولايتعهد دارد و سخنى از اصل انتقال خلافت در آن نيست، در حالى كه اغلب مورخان مىنويسند: مأمون به حضرت ابتدأاً پيشنهاد انتقال خلافت مىكرد. با اين حال در بعضى از رسالههايى كه به فارسى يا عربى در شرح حال آن حضرت نگاشته شده، مسئله بكلى خلط شده و دعوت از آن حضرت را رسماً به عنوان دعوت براى قبول خلافت تلقى كردهاند (محقق، سيدعلى، زندگانى پيشواى هشتم؛ امام على بن موسى الرضا - عليهالسلام -، قم انتشارات نسل جوان، ص 72)/
)15على بن عيسى الاًّربلى،، كشف الغمّْ، تبريز، مكتبْ بنى هاشمى، 1381 ه'.ق، ج3، ص 65 - شيخ مفيد، الاًّرشاد، قم، منشورات مكتبْ بصيرتى، ص 309 - فتّال نيشابورى، روضْ الواعظين، ط 1، بيروت، مؤسسْ الأعلمى للمطبوعات، 1406 ه'.ق، ص 247/
)16مجلسى، بحارالأنوار، تهران، المكتبْ الاًّسلاميْ، 1385 ه'.ق، ج 49، ص 117، نيز ر.ك به: على بن عيسى الاًّربلى، همان كتاب، ج 3، ص 95/
)17مجلسى، بحارالأنوار، ج 49، ص 117/
)18مرحوم سيدعبدالكريم بن طاووس، صاحب فرحْ الغرى، متوفاى 693 ه'، شرحى در مورد ورود آن حضرت به قم نقل كرده است كه در جاى ديگرى ديده نمىشود. با توجه به اينكه شيخ صدوق عليه الرحمْ كه خود قمى بوده و فاصله زيادى هم با زمان آن حضرت نداشته است، چيزى از آمدن آن حضرت به قم نقل نمىكند، بلكه مسير ديگرى را ذكر مىكند، نقل ابن طاووس چندان متقن به نظر نمىرسد (محقق، سيدعلى، زندگانى پيشواى هشتم؛ امام على بن موسى الرضا - عليهالسلام -، قم، انتشارات نسل جوان، ص 74)/
)19محقق، همان كتاب ص 70 - 74/
)20على بن عيسى الاًّربلى، همان كتاب ج 3، ص 66 - شيخ مفيد، الاًّرشاد، قم، منشورات مكتبْ بصيرتى، ص 310 - فتال نيشابورى، روضْ الواعظين، ط 1، بيروت، مؤسسْ الأعلمى للمطبوعات، 1406 ه'.ق، ص 248/
)21شيخ مفيد، همان كتاب، ص 310 - على بن عيسى، همان كتاب، ج 3، ص 65 - طبرسى، اًّعلام الورى باعلام الهدى، ط 3، تهران، دارالكتب الاًّسلاميْ، ص 333 - فتال نيشابورى، همان كتاب، ص 248/
)22صدوق، علل الشرايع، قم، منشورات مكتبْ الطباطبائى، ج 1، ص 226 - فتال نيشابورى، روضْ الواعظين، ط 1، بيروت، مؤسسْ الأعلمى للمطبوعات، ص 247/
)23 طبرسى، اًّعلام الورى باعلام الهدى، ط 3، تهران، دارالكتب الاًّسلاميْ، ص 334 - شيخ مفيد، الاًّرشاد، قم، منشورات مكبتْ بصيرتى، ص 310/